یادداشت

راهبردهای بقا در ایران فرسوده از بحران/ سازمان به‌مثابه نهاد اجتماعی

یادداشتی از فرید شکریه

ما عادت کرده‌ایم سازمان را به‌عنوان یک «واحد اقتصادی» ببینیم؛ نهادی برای تولید محصول، ارائه‌ی خدمت، و نهایتاً خلق سود. این تعریف، سال‌ها کار کرده است. در جهانی که نسبتی از ثبات، پیش‌بینی‌پذیری و افق مشترک وجود داشت، می‌شد سازمان را همچون یک ماشین تنظیم کرد: ورودی، خروجی، بهره‌وری، رشد.

اما ایرانِ امروز، دیگر آن جهان نیست…

ما در میانه‌ی انباشت بحران ایستاده‌ایم: فرسایش مشروعیت، تروماهای جمعی، ناامنی روانی، فروپاشی افق‌های اقتصادی، تهدیدهای زیست‌محیطی، و مهاجرت گسترده‌ی سرمایه‌ی انسانی. جامعه نه فقط خشمگین است، بلکه عزادار است. نه فقط معترض، بلکه خسته. نه فقط نگران فردا، بلکه بی‌اطمینان از معنا.
در چنین بستری، پرسش دیگر این نیست که «چگونه سازمان‌مان را رشد دهیم؟»پرسش بنیادی‌تر شده است:«چگونه سازمان‌مان را زنده نگه داریم؟ و مهم‌تر: چرا؟»

وقتی سازمان، تنها پناه باقی‌مانده می‌شود

در جامعه‌ای که نهادهای کلان فرسوده شده‌اند، رسانه‌ها بی‌اعتبار شده‌اند، و سیاست به میدان تخریب معنا بدل شده، حلقه‌های کوچک اهمیت تازه‌ای پیدا می‌کنند: خانواده، گروه‌های دوستی، و بله: سازمان‌ها.
برای بسیاری از انسان‌ها، سازمان امروز دیگر فقط محل کار نیست.محل بقاست. محل دیده‌شدن است. محل حفظ کرامت است. و گاهی تنها ساختاری‌ست که هنوز می‌شود در آن اعتماد تمرین کرد.
از این منظر، سازمان در ایرانِ امروز، ناخواسته وارد نقشی شده که پیش‌تر برایش طراحی نشده بود: نقش یک «نهاد اجتماعی».
نهادی که اگر فروبپاشد، فقط یک بنگاه اقتصادی از بین نمی‌رود؛یک شبکه‌ی انسانی، یک هویت جمعی، و یک پناه روانی از دست می‌رود.

بقا، دیگر فقط اقتصادی نیست

در ادبیات کلاسیک مدیریت، بقا با شاخص‌های مالی سنجیده می‌شود.اما در شرایط امروز ایران، بقای سازمان سه‌لایه شده است: • بقای اقتصادی • بقای انسانی • بقای معنایی
سازمانی که فقط به اولی فکر کند، دیر یا زود دومی را از دست می‌دهد.و سازمانی که دومی را از دست بدهد، سومی را نیز با آن دفن خواهد کرد.
و بدون معنا، هیچ عددی نجات‌بخش نیست.

راهبردهای بقا وقتی سازمان را «نهاد اجتماعی» ببینیم

اگر بپذیریم که سازمان امروز بخشی از بافت اجتماعی‌ست، نه صرفاً بازیگر بازار، آنگاه استراتژی‌های بقای آن نیز باید تغییر کنند.
نه از جنس تاکتیک‌های کوتاه‌مدت فروش.بلکه از جنس طراحی زیست‌پذیری.
در ادامه، به چند جهت‌گیری راهبردی اشاره می‌کنم که حاصل مشاهده‌ی زیسته‌ی این سال‌ها در کنار بنیان‌گذاران، مدیران و تیم‌هایی‌ست که تلاش کرده‌اند سازمان را زنده نگه دارند، نه فقط فعال.

۱- بازتعریف مأموریت: از «چه می‌فروشیم» به «چه چیزی را نگه می‌داریم»
اولین گام بقا، بازگشت به پرسش مأموریت است.اما نه مأموریت بازاری. مأموریت انسانی.
سازمان باید بتواند پاسخ دهد:در این زمانه، ما چه چیزی را برای جامعه‌مان حفظ می‌کنیم؟امید؟ کرامت؟ امکان گفت‌وگو؟ ثبات؟ یادگیری؟ امنیت روانی؟
وقتی مأموریت از دل رنج زمانه بازنویسی شود، تصمیم‌های اقتصادی نیز معنا پیدا می‌کنند.

۲- جایگزینی «منابع انسانی» با «نظام مراقبت انسانی»
در جامعه‌ای اشباع از تروما، منابع انسانی دیگر کافی نیست.سازمان نیازمند طراحی نظام‌هایی‌ست برای مراقبت.
نه مراقبت شعاری، بلکه سازوکارمند:گفت‌وگوهای منظم انسانی، رصد فشار روانی، بازطراحی رویه‌ها متناسب با شرایط زیسته‌ی کارکنان، و تبدیل داده‌های انسانی به سیاست سازمانی.
سازمانی که از انسان‌هایش مراقبت نکند، دیر یا زود از درون فروخواهد ریخت؛ حتی اگر صورت‌های مالی‌اش سالم بمانند.

۳- اقتصاد مشارکتی درون‌سازمانی
در رکود تورمی، ابزارهای کلاسیک انگیزش (افزایش حقوق، مزایا، امنیت شغلی) محدود می‌شوند.اما یک سرمایه هنوز در دسترس است: مشارکت.
سازمان‌های تاب‌آور به‌سمت الگوهایی حرکت می‌کنند که انسان‌ها را از «هزینه» به «شریک زیست» تبدیل می‌کند:شفافیت مالی، مشارکت در تصمیم‌ها، سهیم‌شدن در ریسک و دستاورد.
این نه فقط یک مدل اقتصادی، بلکه یک مداخله‌ی اجتماعی‌ست.

۴- روایت‌سازی به‌جای تبلیغات
در نبرد امروز، آنچه بیش از هرچیز فرسوده شده، اعتماد است.و اعتماد، با کمپین ساخته نمی‌شود؛ با روایت زیسته ساخته می‌شود.
سازمانی که بتواند روایت صادقانه‌ای از تلاش، شکست، ایستادگی و مراقبت بسازد، به رسانه‌ای زنده بدل می‌شود، و رسانه‌ای که از درون جامعه حرف می‌زند، نه از بالای بازار.

۵- سازمان به‌مثابه سلول اجتماعی
در غیاب نهادهای کارآمد، سازمان‌ها می‌توانند به سلول‌های بازسازی اجتماعی تبدیل شوند:با حمایت از شبکه‌های محلی، ایجاد فضاهای گفت‌وگو، پیوند دانشگاه و صنعت، و پرورش نسل‌هایی که کار را فقط ابزار بقا نمی‌بینند، بلکه امکان ساختن می‌دانند.

این نقش، فراتر از مسئولیت اجتماعی کلاسیک است.

این، نقش تاریخی سازمان‌ها در دوران فروپاشی‌ست.

سخن پایانی
در روزگاری که زبان آینده مصادره شده، اعتماد زخمی‌ست، و افق‌ها تیره‌اند، سازمان‌ها شاید آخرین فضاهایی باشند که هنوز می‌توان در آن‌ها تمرین کرد:
تمرین گفت‌وگو.تمرین همکاری.تمرین مراقبت.تمرین معنا.
اگر سازمان‌ها بتوانند خود را نه فقط به‌عنوان بازیگر بازار، بلکه به‌عنوان نهاد اجتماعی بازتعریف کنند، آنگاه بقای آن‌ها دیگر صرفاً وابسته به فروش نخواهد بود، بلکه به ریشه‌دواندن در جامعه گره خواهد خورد.
و شاید، درست در همین‌جاست که سازمان، به‌جای آنکه قربانی فروپاشی شود، به یکی از بسترهای ترمیم بدل گردد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا